پیش نوشت : این روزنوشت قدری طولانی شده است اما از همۀ دوستان می خواهم که آن را تا انتها دنبال کنند و مطمئنم که مشتاقانه بقیۀ مباحث تازۀ آن را با تهیه و مطالعۀ اصل کتاب - که مشخصات آن در پانوشت آمده است - پی خواهند گرفت

**

اسلام با سلاح رستم فرِخزاد ایرانی یا هراکلیوس روم یا با زبان شبهات ِ کافرانۀ ابن ابی العوجاء و کفرگویی امثال او و نظریات جاثلیق ، زمینگیر نشد ؛ اسلام با روایات ِ جعلی ِ ابوهریره و ابو درداء ، و با فتوای کعب الاحبار ، ابوموسی اشعری و شریح قاضی کشته شد .

سید الشهدا در کربلا قربانی تحریف اسلام شد . این روند مسخ مذهب ، تفکیک ِ مذهب از حکومت ، تفکیک اخلاق از سیاست ، حذف "محتوا" و "حفظ شکل" بود که به مبهم و مجهول الهویه کردن اسلام ، هزار قرائتی کردنش ، تفسیر به رأی قرآن ، تحریف دین و منحط کردن اسلام انجامید و همین ، هدف آنهاست ؛‌نه از صحنۀ روزگار برانداختن اسلام ، که می دانند ممکن نیست .

آنان نمی خواستند اسلام را محو کنند ، می خواستند اسلام را مات کنند . اسلامی می خواستند و می خواهند بسازند که دیگر با گنج قارون و تخت فرعون ، کاری نداشته باشد . یک اسلام ِ بی طرف که با سیاست و اجتماعیات و حکومت و عدالت و حقوق بشر ، کاری نداشته باشد . یک مذهب ِ فردی و عبادی و خصوصی که ربطی به این مسائل عینی نداشته باشد و در حوزۀ حقوق بشر ، دخالت نکند . می خواستند دین را به مقداری شعائر خنثی و غیر عینی و غیر سیاسی تبدیل کنند و یک اسلام خواب و گیج و کور بسازند و تحویل مردم بدهند . می گفتند و بارها می گفتند که دعوای ما با امام حسین "ع" ، با حسن "ع" و پدرشان ، دعوای اسلام و کفر نیست . چرا علی "ع" و فرزندانش مدام می خواهند بگویند که آنان عین اسلام هستند و مخالفانشان چون بنی امیه ، مظهر کفر هستند ؟ نخیر ، نبرد شما با ما ، نبرد اسلام و کفر نیست ؛ بلکه نبرد دو قبیله است با دو قرائت از اسلام . همه هم در پیروزی انقلاب اسلام ، سهم داشتیم . درست است که ما بنی امیه دیرتر از شما پیوستیم و بعد از فتح مکه ، مسلمان شدیم و شما چند سال زودتر ؛ اما بالاخره همه مان بودیم !

دقت می کنید ؟ بعدها هر وقت امام حسین "ع" از اسلام و جهاد و عدالت و شهادت و جهاد حرف می زد ، همینان او را متهم می کردند که فتنه گر است . عین این تعابیر در تاریخ و در روایت است . می گفتند که ایشان قانون شکن است ؛ می خواهد در جامعۀ اسلامی تفرقه بیندازد و مذهب اینها ، مذهب شمشیر و خشونت است ؛ همان حرفهایی که مسیحیان ِ آنموقع می زدند و مستشرقین تا همین اواخر هم می زدند و هنوز هم می زنند که اسلام در اصل ، دین خشونت و پیامبرش هم ، پیامبر مسلّح است ... کدام پیامبر مسلّح بوده ؟ این اولین پیامبر مسلّح است و ... ! بعدها بنی امیه هم همین حرفها را دربارۀ حسین بن علی "ع" زدند .

دستگاه تبلیغاتی معاویه و یزید ، بشدت فعال بود . آنان می خواستند یک عرفان و معنویت قلابی درست کنند و اسلام را در آن منحصر کنند . اتفاقا عرفان و معنویتشان هم معنویت و عرفان اسلامی نبود و تحریف شده و منحرف بود . نه فقط شریعت اجتماعی اسلام ، بلکه معنویت اسلام را هم خراب کردند ؛ زیرا معنویت اسلام ، رهبانیت از نوع بودایی و مسیحی نیست ؛ بلکه ریاضت در صحنۀ جهاد در عین متن زندگی است . در منطق حسین بن علی "ع" ، فراغت از "دنیا" ، فراغت از تکلیف و حقوق نیست ، فراغت از سیاست و اقتصاد نیست . زیرا اسلام فقط یک مقدار شعار و شعائر ساکن نیست . دینامیسم اسلام ، چیزی نبود که از بیرون به اسلام ، قَلَمه زده باشند ؛ بلکه ذاتی اسلام بود و آنها می خواستند ذاتیات اسلام را کتمان و تحریف بکنند . بنابر این دعوا ، دعوا بین "اسلام ِ کتاب و سنت " بود که حسین "ع" برایش کشته شد با " اسلام ِ جعلی ِ اموی" ، دینی که در حکومت و حقوق بشر و ... هیچ دخالت نمی کند و حرف نمی زند و حکمی نمی دهد ؛ یک معنویت قلابی و مبهم و فردی که هر کسی هم می تواند داشته باشد ؛ ولی در حکومت و مناسبات عینی اجتماعی نباید دخالت بکند . چون دستگاه اموی معتقد بود که اصلا حکومت عقیدتی ، حرف مُفت است . می گفتند :"المُلک ُ‌ مُلکُ الجاهلیة " ، همان حرفی که ابوسفیان - پدر معنوی و از جهاتی ، جسمانی ِ حزب بنی امیه - صریح گفته بود .

زمانی که خلیفۀ سوم به حکومت رسید ، ابوسفیان که چشمهایش درست نمی دید ، داخل جلسۀ‌ حکومتی خطاب به خلیفه گفت : " ببین ! حکومت ربطی به دین ندارد. الامر ، امرٌ عالمیة . حکومت ، حکومت دنیایی است . حکومت دینی ، حکومت عقیدتی و اخلاق و عدالت و این حرفها ، شعار است . باید بر اساس حکم الجاهلیه ، یعنی همان سبکی که قبل از اسلام داشتیم ،‌حکومت کنیم ؛ منتها این بار به نام اسلام ."

نقطۀ مقابلش ، اسلام نابی بود که امام حسین "ع" نمایندۀ آن بود ؛ اسلامی که آموزش می داد حکومت ، حیاط خلوت حاکمان و احزاب و جناحها و قبایل و افراد نیست ؛ آموزش می داد که حکومت ، یک امانت از طرف خدا و مردم است ؛ اسلامی که می آموخت اولیای خدا حتی وقتی حاکم نبودند ، بهانه نمی آوردند که چون حکومت در دست ما نیست ، دیگر ما تکلیفی نداریم ؛ بلکه باز هم کیسۀ غذا و آرد و خرما بر شانه می گذاشتند و به در خانۀ فقرا می رفتند و با محرومیت و فقر مبارزه می کردند ؛ چه رسد به وقتی که به حاکمیت می رسیدند . وقتی در کربلا ، بعضی از بنی اسد آمدند بالای جنازۀ سید الشهدا که قطعه قطعه شده بود ، دیدند بر روی شانۀ مبارک امام ، زخمی است که اثر شمشیر و نیزه و شلاق نیست بلکه ردّ یک تماس مزمن و مداوم با گوشت و پوست شانه هاست . این شانه ها سالها با این فشار ، مأنوس بوده است . از حضرت سجاد "ع" پرسیدند که اینها چیست ؟ امام زین العابدین "ع" فرمودند :" آثار کیسه های پر از آرد و نان و خرماست که پدرم هر شب بر دوش می گذاشت و به خانۀ فقرا می برد ." آن قدر این عمل تکرار شده بود که آثارش بر شانۀ امام مانده بود . و این از آثار امامت در همۀ ائمۀ اهل بیت "ع" بود.

اگر از مُهر نبوت چیزی شنیده اید ، بدانید که آثار این کیسه ها هم مُهر امامت بر شانۀ اهل بیت بود ؛ زیرا این خصلت مشترک همۀ اهل بیت بود که از پیامبر اکرم "ص" آموخته بودند . در میان آنان یک فرهنگ بود . اینان می گفتند باید به دنبال برقراری حکومت عدل باشیم ؛ اما تا وقتی به حکومت نرسیده ایم ، نیز وظایفی داریم و به آن وظایف تا هر جا می توانیم ، عمل می کنیم . می گفتند اقتصاد و فرهنگ و سیاست و قضاوت ، چهار عرصه برای عبادت و برای تأمین حقوق مردم و حدود الهی است .

اینان معتقد بودند آرمانی که گرسنگی گرسنگان به آن لطمه نزند ، یک آرمان انسانی نیست ؛ چه برسد به یک آرمان الهی . اهل بیت "ع" شیعیانشان را حتی به یک قطرۀ اشک یتیمان هم حساس کرده بودند و می گفتند که از کنار محرومان و مظلومان ، بی تفاوت عبور نکنید ؛ چه رسد به بی عدالتیهای بزرگ در جامعۀ انسانی که سزاوار اغماض نیست .

اهداف اهل بیت "ع" از ورود به سیاست و حکومت ، اهدافی آرمانی بود و ورودشان به سیاست ، یک ورود کاملا معنوی بود . فرهنگی بود که از دیدن گونه های چال افتادۀ فقرا به خود می لرزیدند . خطبه ای که سید الشهدا "ع" در "منا" دارند ، علما و بزرگان جهان اسلام را توبیخ می کند که چرا ساکت نشسته اید ؟ مگر نمی بینید که عده ای از مردم ، "مستضعف علی معیشته مغلوب" ؛ یعنی گرسنه اند و نان شبشان را نمی توانند تأمین کنند ؟! ولی حکومتیها در دربار ، بخور بخور راه انداخته اند .

سخنرانی امام حسین "ع" در منا ، در شرایطی بود که هنوز معاویه زنده بود . این خطبه بسیار زیبا و با شکوه است . در فرهنگ اسلام و تشیع ، بین حرف و عمل ِ حاکمان و عالمان دین ، تضاد نیست و نباید باشد . حکومت ،محرمانه رفتار نمی کند . حکومتی که حسین "ع" به دنبال آن است ، یک رؤیای خیالی نیست ، حرکت مارپیچ بدون برنامه در حکومت نیست . ایشان چشمانش را به یک نقطۀ نامعلوم ِ پشت ابرها ندوخته بودند و از مجهول ، حرف نمی زدند . در منطق حسین بن علی "ع" ، دست ِ دهندۀ دولت باید از دست ِ گیرندۀ آن بالاتر باشد . و چون اثر تصمیمهای دولت ، روی پوست و استخوان مردم باقی می ماند ، پس حاکمان باید وسواس شدیدی علیه کارگزارانشان و به نفع مردم داشته باشند . امام هم همین وسواس را داشتند .

در منطق حکومتی که حسین بن علی "ع" به دنبال تشکیل آن بود ، مردم را با صدای تیز و توهین آمیز ، صدا نمی زدند و کاری نمی کردند که مردم به حاکمان ، شک کنند . دولت در اسلام ، در این تعریف ، یک کیفیت ِ مقدّس پیدا می کند ؛ اما انحرافهایی که بتدریج بعد از شهادت امیر المؤمنین "ع" و سقوط حکومت امام حسن "ع" در داخل حکومت دینی انبار شد و اتفاقاتی که یک به یک در دهه های قبل از عاشورا افتاد و یک به یک نیز توجیه شد ، باعث شد که مردم از حکومت دینی و جامعۀ دینی و از فرهنگ دینی فاصله گرفتند و ناگهان در سال شصت و یک هجری ، همۀ این انحرافها آوار شد . تو گویی بیست سال تمام ، پایه های یک نظام و جامعه را موریانه بخورد و بجود و سپس ناگهان آن ساختمان بعد از بیست سال آوار شود و فرو بریزد .

چنین نبود که در کربلا یک اتفاق ناگهانی و غیر مترقبه افتاده باشد ، نه . هیچ اتفاق ناگهانی نیفتاد ، چون کشتار انقلابیون قبلاً در زمان معاویه هم می شد . در آن بیست سال ، بسیاری از اصحاب امیرالمؤمنین را کشتند و اصلاً‌ دستور داده بود هر کس را که " علی دین علی " - یعنی در خط علی "ع" است - بکشید و لعن علی "ع" به تمام منبرهای حکومتی ، بخشنامه شده بود .

می خواهم بگویم عاشورا ، تنها کشتاری نبود که در زمان بنی امیه اتفاق افتاد . قتل عامها ، ترورها و اعدامهای بسیاری قبل از عاشورا انجام دادند ؛ ولی مُحرّم شصت و یک هجری ، وقتی است که دیگر همۀ آن فسادها و انحرافها آوار می شود و بخصوص ، این اتفاق ، پیش چشم نسل سوم انقلاب ِ پیامبر "ص" که از آنان به " تابعین ِ تابعین" تعبیر می کنند ، می افتد. "اصحاب" ، نسل اول انقلاب پیغمبرند ؛ "تابعین" و " تابعین ِ تابعین" نسل دوم و سومند. در این دوران ، برخی از بقایای اصحاب پیغمبر "ص" هم کم کم به همان فرهنگ جاهلیت قبل از اسلام رجعت کرده بودند یا به نحوی از خود ، رفع تکلیف می کردند . بعضی از اصحاب که اسمشان را نمی برم ، ریگ در دهانشان گذاشته بودند تا حرف سیاسی نزنند ! برای اینکه اوضاع ، مشتبه شده بود و می گفتند ما نمی دانیم در این دعواهای میان اصحاب پیغمبر "ص" با یکدیگر ، چه کسی بر حق است و کدام باطل ؟ و بنا بر این ، از صحنۀ سیاست ، منزوی شده بودند . عده ای رفتند و مشغول عبادت شدند . و بعضی شان از زُهّاد ِ ثمانیۀ مشهور در فرهنگ عرفانی اسلام شدند ، برخی هم فاسد شدند . بسیاری هم مرده یا خانه نشین و از کار افتاده بودند.

ادبیات ِ صدر اسلام ، ادبیات بدر و اُحد و خیبر و فرهنگ تقوا و جهاد تغییر کرده بود . آن ادبیات حتی برای بعضی از اصحاب پیغمبر هم دیگر انگیزه بخش نبود و برای آنان کهنه شده بود ؛ زیرا خودشان عوض شده و فاسد گشته بودند و شعارهایی که خود در دوران جوانی حاضر بودند به پای آن خون بدهند و جان ببازند ، برای ایشان بی مزه شده بود و می گفتند دیگر کهنه شده ایم . شرایط و اوضاع آن زمان را دیگر نمی فهمیدند . علت هم این بود که بتدریج در دهه های بعد از پیغمبر "ص" ،از آن ایده ها و آرمانها فاصله گرفته بودند .

عده ای از اصحاب پیغمبر هم متأسفانه جزو سرمایه دارها و گردن کلفتهای "مال ِ مردم خور" شده و در باندهای حکومتی دوران قبل از امیرالمؤمنین "ع" جا خوش کرده بودند و بعد در دوران معاویه که همه چیز فاسد شد ، آنها هم علنی فاسد شدند . تا وقتی که دینداری مزه می داد و منافع داشت ، آنان دیندار بودند ؛ اما همین که دیگر مقرون به صرفه نبود ، دین را کنار گذاشتند . این همان تعبیری است که سید الشهدا "ع" فرمودند : " الدّین لَعِبٌ‌ عَلی اَلسِنَتَهُم" : دین برای اینها یک بازی زبانی است . فقط بر سر زبانهایشان دین دارند ؛ اما موقع امتحان که برسد و قرار باشد از چیزهایی بگذرند :" قَلّ الدّیانون" ؛ دیندارها چه کم هستند ! دقت کنید که تعبیر سید الشهدا "ع" دربارۀ بعضی از همین بزرگان جهان اسلام و مردم بود .

کم کم این اصحاب ، در دوران حکومت ، به اشراف مذهبی و سرمایه دارهای متظاهری تبدیل شدند که دیگر حلال و حرام نمی شناختند و نسل بعد آنان هم اشراف زاده هایی لامذهب شدند ....

 

منبع : کتاب "حسین ؛ عقل سرخ" - بخشی از اظهارات استاد حسن رحیم پور ازغدی در گفت و گوی زندۀ تلویزیونی که در سه شب متوالی ٩ ، ١٠ و ١١ محرم الحرام سال ١٣٨٠ از شبکۀ یک سیما پخش و بارها و بارها تکرار شد . این گفت و گو را انتشارات سروش منتشر کرده و این روزنوشت از صفحات ٩ تا ١۶ انتخاب شده است .

سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()